داشتم با خودم فکر می کردم چرا همیشه اینطوریه؟ وقتی برای خودت کلی برنامه چیدی و می دونی که هدفت چیه و به دنبال چی هستی، یهو یه اتفاقی سر راهت
قرار می گیره که تمام برنامه هاتو تغییر میده و تو رو کاملا به یه سمت دیگه هدایت
می کنه ، طوری که چیزای تازه ای برات ارزشمند می شن و هدفت میشه اون چیزا... هیچ کاری هم از دستت بر نمیاد ، حتی نمی تونی دلیلشو بفهمی، چون قدرت درک حکمت خدا رو نداری... چون فکر میکنی اون چیزی که می خوای بهترینه برات... الان من در این شرایط قرار دارم.. بین هوا و زمین (یا یه جاهای دیگه تو همین مایه ها دقیقا نمیدونم) کاملا معلقم! وقتی تو هوا معلق باشی یه جور احساس بی وزنی میکنی یه جور احساس پرواز. می تونی به همه چی فکر کنی. ممکنه اخرشم بخوری زمین ولی سعی می کنم حواسم باشه!!! مهربانا! میدانم که تا تو راهی نیست. میدانم که آسمان فیض و رحمتت همه جا بر سرم سایه دارد. میدانم که دستهای سبزت همیشه پشت و پناهم است. میدانم که تو ، تنها تو نگران لغزشهای ناتمام من هستی. اما نمیدانم چرا هرروز که میگذرد از تو دورتر میشوم؟ کمکم کن! من این دنیا را به بهای دوری از تو نمی خواهم. من تو را میخواهم. تنها تو را...ای مهربانترین مهربانان!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 16:49 توسط مونا |
هر از گاهي بيدار ميشويم. من نميدانم کي خوابمان ميبرد که بعدش بيدار ميشويم. اين بيدار شدن را دوست دارم. بيدار شدن شيرين است. ميداني، همه غم و غصه دارند. نداشته باشند هم ميتراشند، بالاخره انسان يعني همين. يعني ميل به کمال و وقتي آن کمال دستنيافتني شد غصه ميخوريم. انگار آخر دنياست، انگار باد تمام شور و شوقش را برده است. بعد بالاخره بيدار ميشويم. نه که اتفاق خاصي بايد بيافتد، نه، چيز خاصي نيست. يک روز آفتابي، يک گپ گرم، يك اظهار نظر كوتاه ، يك اتفاق ساده ... هم براي بيدار شدن کافي است. آن وقت باز يادت ميافتد درست که چرخ گردون به ميلت نميگردد، ولي بی اعتنا به تو هم نیست... پس بچرخ تا بچرخيم ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 20:9 توسط مونا |
گر این شور و شوق تمام شود چه؟ اگر این جاده ی زیبا..آزاد و پر پیچ و خم و سر سبز ..... به یک اتوبان با عوارضی! مستقیم و یک طرفه تبدیل شود چه؟ اگر بر هر آنچه که امروز نو است و جدید.. و چون هدیه هایی که از جعبه های رنگی بیرون می آیند و ما آنها را با سلیقه روی طاقچه ای می چینیم.. غبار و خاک نشست..چه؟ امروز حضوری عادتهای روزمره ات را بی رنگ میکند... اگر فردا روزمره گی حضور ات را بی رنگ کند ..چه؟ تشنه ای و به چشمه ای رسیده ای... فردا سیراب از آب چشمه ...چه چیز را جستجو می کنی؟ سوالهایم را با تو جواب می دهم... اگر فردا تو خود سوالی باشی بدون جواب ..چه؟ امروز آنچه می خواهیم همه آن است که داریم ... اگر روزی چشم به آن چیزها داشته باشیم که نداریم ..چه؟ هر درخواست و نیاز و تغییری ..امروز در قالب محبت و خواهش و لطف است... فردا چه اگر خواهش و لطف.. بدل به وظیفه شود و وظیفه.... به انتظار و توقع؟ .................... فکر میکنم چه خوشبختم که امروز این سوالها را می پرسم.. نه فردا! نوشدارو را در امروز جستجو کردن ...آگاهی و تجربه را به خدمت گرفتن... هر چند باور ندارم که بتوان باد را از وزیدن باز داشت.. اما باور دارم این شاخه های خشک اند که با باد می رقصند و می چرخند و هر
کدام ب ه سویی میروند ..خرد میشوند و خاک بر پا می کنند.. اما آنچه که باد با گندمزار میکند...همه موجی ست که لا به لای خوشه ها می بینی
... که نرم می رقصند..در باد خم می شوند ..در باد.. ولی نمی شکنند.. که بر جای می مانند ...و خاک بر پا نمی کنند... پس باد را گو که بوزد! اگر که خوشه ی گندم باشیم.. زنده....و ریشه در خاک .... و هزار دانه به دل
+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 12:51 توسط مونا |
مایع در سرما
جامد میشود جامد در گرما
مایع میشود مایع در گرما
گاز میشود گاز در سرما
مایع میشود گرما یا سرما
مسئله این است! ...... آدمهای مایع شکل پذیرانِ
سیال.. در جام های
رنگارنگ و دلفریب به خاطر تو .. مظروفِ ظرفهای
ِ آن چه دیگران گفته اند .. عوض میشوند
..تغییر میکنند و شکلی نو می پذیرند.. مهربانانی بی
ادعا.. دوستانی بی
اعتراض.. مریدانی بی
پرسش ِ چرا.. آدم هایی
همیشه در آغاز.. آدمهای جامد شکل گرفتگان ِ
بی انعطاف.. قالبی برای
تولید نمونه های مشابه.. تغییر
نمیکنند.. فرسوده میشوند و صیقلی.. همراهانی تا
انتها.. باور پذیرانی
که خود باور میشوند.. آدم هایی
همیشه در پایان... آدمهای گاز همه جایی ها و
هیچ جایی ها.. ظرف را پر
میکنند و از ظرف سر میروند.. بیرون و درون .. تابع ِ اصل
ناپایداری.. تک رو هایی بی
افسار.. نظام ناپذیران
ِ رها.. بی شکل و بی
تکلیف.. خود را نفس
میکشند .. آدمهایی همیشه
در ادامه...
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 0:4 توسط مونا |
آه بگذار
رفیق. بگذار برای تو
از این غصه بگویم قصه ای. قصه ما مردمان
پست و زار و مست و دون مردمان خفته و
رنگ پرست مردمان آلوده
اندر بند هست قصه خشم زمین
از من و تو قصه خرمن کین
از هر که هست. قصه کولاک
بهمن در تیر قصه یا زاغ شو یا که بمیر . آه بشنو ای
عزیز قصه تلخترین
قند غرور قصه آتش زخم
بوف کور قصه غمناک کوچ
ماهرو قصه یاچ که شد
دیوانه از دوری او قصه مردان نا
مرد زمین قصه رجاله ی
پست ترین قصه آغشته از
زهر بهشت قصه والی
روباه سرشت آه می بینی
رفیق! که چه زهر قصه
ام تلخ کند اشک تو را. ز چه می گویی
بس است؟ آه بگذار رفیق تا باز گویم قصه را. پ ن:ممنون از دوست عزیزی که این شعر زیبا رو برام فرستاد.
+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 10:53 توسط مونا |
دیباچه عشق و عاشقی باز شود ،
دلها همه آماده پرواز شود ،
با بوی محرم الحرام تو حسین ،
ایام عزا و غصه آغاز شود .
آغاز محرم حسینی را تسلیت عرض مینمایم
ای کاش از دوران ِ نزدیک امام حسین (ع) باشیم ، نه از نزدیکان ِ دور.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 23:18 توسط مونا |
نشسته بودم باب گلایه های همیشگی هم باز بود می گفتم می شنید گلایه می کردم صبوری می کرد توبه می کردم خدایی می کرد ...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 21:38 توسط مونا |
نيمه يك راهم كه گم كرده است پايانش را و
فراموش كرده آغازش را
مثل قطاري كه ريل را به ياد نميآورد
و كودكاني را كه عصرهاي منتظر،
دست تكان ميدادند عقربههاي تند گذر را.
مثل رودي كه در ميانه راه پشيمان شده از رفتن
و پايش نميرسد به كوه زاينده.
مثل ستارهاي كه از چشم خدا افتاده،
ول شدهام در خيابان شلوغ شب.
سرنوشتم انتظار كشيدن حادثهايست
سنگي به سمت قطار ايستاده پرت نميشود.
رود تشنه فرو ميرود در خاطرات ابر
ستارهاي كه «شمال» نيست گم ميشود و فراموش ميشود
طي كن شبي مرا و تمامم کن»
+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 18:46 توسط مونا |
ای روزگار ما کاش می توانستی همه قدرت هایت را
و ای طبیعت کاش می توانستی همه استعدادهایت را در خلق یک انسان بزرگ ٬
نبوغ بزرگ و قهرمان بزرگ جمع می کردی و یک بار دیگر
به جهان ما یک "علی" دیگر می دادی.....
+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 11:9 توسط مونا |
یکی میگفت همیشه روی پله آخر خوشبختی احساس بدبختی
می کنی !هر چقدر بیشتر احساس بدبختی کنی همونقدر خوشبختی!
بازی با کلمات نیست منم اول همین فکرو می کردم اما بعد دیدم راست می گه
درست وقتی حس می کنی همه چیز خوبه....خوبه خوبه....می ترسی!
از این که اینقدر اسیرش شدی....اسیر این به اصطلاح خوشبختی!
هر چقدر خوشی ات بیشتر باشه بیشتر می ترسی!
حالا.....تو چقدر خوشبختی؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 21:17 توسط مونا |
صدای قدمهای آمدنت چه آرام بی صداست ،مثل همیشه
همچون نسیمی آرام در وجودم احساست میکنم
خدای من ، دلم خیلی گرفته ،دلم هوای تو را کرده
چگونه و به چه زبانی تو را بخوانم ؟ که رو سیاهم ...
می دانم که چقدر به خود بد کرده ام
و تو چقدر در برابر من صبور هستی
کمکم کن
کمکم کن تا بتوانم این همه لطف و مهربانیت را درک کنم
رمضان در ر اه است و من عاشق تر از پیشم
خدای مهربانم مرا در آغوشت راه بده که جز تو پناهی ندارم
بگذار در اغوشت ارامش را بدست آورم
بدان که روحم از همه ی دردها خسته شده و تو را می خواند
خدایا کمکم کن
خدایا کمکم کن تا بتوانم در این ماه رنگ هر چه بدیست از قلب و روحم پاک کنم
و پیوسته به یاد تو باشم
ماهی همیشه تشنه ام ، ای زلال تابناک
یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی
ماهی تو جان سپرده روی خاک
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 21:8 توسط مونا |
آدمي دو قلب دارد با اين دل است كه عاشق مي شويم اين قلب كار خودش را مي كند
قلبي كه از بودن آن با خبر است و قلبي كه از حظورش بي خبر
قلبي كه از آن با خبر است همان قلبي ست كه در سينه مي تپد
همان كه گاهي مي شكند
گاهي مي گيرد و گاهي مي سوزد
گاهي سنگ مي شود و سخت و سياه
و گاهي هم از دست مي رود
با اين دل است كه دعا مي كنيم
با همين دل است كه نفرين مي كنيم
و گاهي وقت ها هم كينه مي ورزيم
اما قلب ديگري هم هست.قلبي كه از بودنش بي خبريم
اين قلب اما در سينه جا نمي شود
و به جاي اينكه بتپد.....مي وزد و مي بارد و مي گردد و مي تابد
اين قلب نه مي شكند نه ميسوزد و نه مي گيرد
سياه و سنگ هم نمي شود
از دست هم نمي رود
زلال است و جاري
مثل رود و نسيم
و آنقدر سبك است كه هيچ وقت هيچ جا نمي ماند
اين همان قلب است كه وقتي تو نفرين مي كني او دعا مي كند
وقتي تو بد مي گويي و بيزاري او عشق مي ورزد
وقتي تو مي رنجي او مي بخشد...
نه به احساست كاري دارد نه به تعلقات
نه به آنچه مي گويي نه به آنچه مي خواهي
و آدمها به خاطر همين دوست داشتني اند
به خاطر قلب ديگرشان
به خاطر قلبي كه از بودنش بي خبرند
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 11:23 توسط مونا |
| ||||||