مهربانا...
داشتم با خودم فکر می کردم چرا همیشه اینطوریه؟
وقتی برای خودت کلی برنامه چیدی و می دونی که هدفت چیه و به دنبال چی هستی، یهو یه اتفاقی سر راهت قرار می گیره که تمام برنامه هاتو تغییر میده و تو رو کاملا به یه سمت دیگه هدایت می کنه ، طوری که چیزای تازه ای برات ارزشمند می شن و هدفت میشه اون چیزا...
هیچ کاری هم از دستت بر نمیاد ، حتی نمی تونی دلیلشو بفهمی،
چون قدرت درک حکمت خدا رو نداری...
چون فکر میکنی اون چیزی که می خوای بهترینه برات...
الان من در این شرایط قرار دارم..
بین هوا و زمین (یا یه جاهای دیگه تو همین مایه ها دقیقا نمیدونم) کاملا معلقم!
وقتی تو هوا معلق باشی یه جور احساس بی وزنی میکنی یه جور احساس پرواز.
می تونی به همه چی فکر کنی.
ممکنه اخرشم بخوری زمین ولی سعی می کنم حواسم باشه!!!
مهربانا!
میدانم که تا تو راهی نیست.
میدانم که آسمان فیض و رحمتت همه جا بر سرم سایه دارد.
میدانم که دستهای سبزت همیشه پشت و پناهم است.
میدانم که تو ، تنها تو نگران لغزشهای ناتمام من هستی.
اما نمیدانم
چرا هرروز که میگذرد از تو دورتر میشوم؟
کمکم کن!
من این دنیا را به بهای دوری از تو نمی خواهم. من تو را میخواهم.
تنها تو را...ای مهربانترین مهربانان!
